تبليغاتX
نسیم بهشت

روز عشق...
تاريخ: سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت :23:0

سلام، امروز میدونید چه روزی بود...؟

چی.؟ شما از کجا بدونید..؟!!!

خب حدس بزنید.. ای بابا چقدر تنبلید شما..!!

باشه، اصلا خودم میگم:

<< امروز روز تولد خانوم همسری بود>>

میخوایید بدونید برای روز تولدش چیکار کردم..؟

از چند روز قبل به خانوم همسری گفته بودم که امروز دلم میخواد با هم بریم بیرون (ولی اصلا به روی خودم نیاوردم که روز تولدشه...!!)، ظهر که تو اداره کارم تموم شد با آخرین سرعت خودم رو رسوندم خونه، بیچاره خانوم همسری که فکر می کرد من زودتر میام از چند ساعت قبل آماده شده بود و منتظر من بود (خیلی شرمندش شدم، ولی باور کنید تموم سعی ام رو کردم که زودتر بیام اما نشد..!)

بعدش من و خانوم همسری با هم راه افتادیم و رفتیم موزه تاریخ طبیعی دارآباد، خیلی جای قشنگیه، از خیلی قبل ترها قولش رو به خانوم همسری داده بودم که بیارمش اینجا، ولی شانسش امروز این اتفاق افتاد.

خانوم همسری از دیدن این موزه خیلی لذت می برد، منم از اینکه بهش داشت خوش میگذشت خیلی خوشحال بودم.

sheytooniyaye aghaye hamsari

 ولی تو تموم مدتی که اونجا بودیم اصلآ حرفی از روز تولدش نزدم، می خواستم فکر کنه من روز تولدش رو فراموش کردم، حتی موقعی که میخواستیم توی دفتر پیشنهادات موزه چیزی بنویسم با یه لحن جدی ازش تاریخ امروز رو پرسیدم، اونم که واقعا داشت باورش میشد که من امروز رو فراموش کردم یه نگاه معصومانه بهم کرد یه نگاه هم به ساعتش کرد و خیلی آروم گفت: ۱۴ اسفند.

ولی من بازم به روی خودم نیاوردم، خودم رو زدم به کوچه علی چپ..!!! انگار که  اصلآ نمیدونم امروز روز تولد خانوم همسریه. بیچاره خانوم همسری، خیلی دلم براش سوخت، داشت واقعآ باورش میشد که همسرش روز تولدش رو فراموش کرده.

بعد از اینکه همه جای موزه رو دیدیم و کلی از این گردش علمی لذت بردیم از موزه بیرون اومدیم و توی ماشین نشستیم که بیایم خونه که من رو کردم به خانوم همسری و بهش گفتم: راستی زهرا گفتی امروز چندم بود..؟!! بعدش اونم باز با یه قیافه غمگین تر گفت: ۱۴ اسفند. اونوقت بعد از یکم فکر کردن گفتم: وای زهرا...! امروز روز تولدت بود، مگه نه؟ بیچاره خانوم همسری که اصلآ انتظار چنین برخوردی رو از همسرش نداشت خیلی غمگین با تکون دادن سرش حرفم رو تأیید کرد.

نمیدونید چه لحظاتی بود قلبم داشت از تو سینم میزد بیرون، از یه طرف میخواستم خانوم همسری رو غافلگیرش کنم، از طرفی هم از اینکه داشتم ناراحتش میکردم خیلی ناراحت بودم.

بعدش برای اینکه ببینم خانوم همسری اگه واقعآ این اتفاق بیفته چه عکس العملی نشون میده وآیا میتونه منو ببخشه یا نه ازش بخاطر اینکه روز تولدش رو فراموش کرده بودم معذرت خواهی کردم.

فکر میکنید چی کار کرد...؟ به نظرتون عصبانی شد...؟

این جا بود که اشک تو چشام حلقه زد، چون خانوم همسری با یه معصومیت وصف ناپذیری بهم گفت: اشکالی نداره علی جان...!

منم که واقعا تحت تأثیر منش و بزرگواری فوق العاده خانوم همسری قرار گرفته بودم، محکم بغلش کردم و بوسیدمش...

بعد بهش گفتم بهتره یه چیزی بخوریم و رفتم تا از تو صندوق عقب ماشین خوراکی بیارم. و اینجا بود که آقای همسری( یعنی خودم...!!) در حالی که یه دستش یه جعبه شیرینی و یه دستش هم کادویی که برای خانوم همسری تهیه کرده بود اومد تو ماشینو روز تولد خانوم همسری رو بهش تبریک گفت.

نمیدونید، خانوم همسری اصلآ انتظار یه چنین حرکت غافلگیرانه ای رو نداشت. البته این آخر کار نبود، چون هنوز یه مرحله غافلگیر کننده دیگه هم توسط آقای همسری تدارک دیده شده بود.

وقتی نوبت به باز کردن هدیه افتاد، خانوم همسری با کنجکاوی خاص خودش در جعبه کادویی رو باز کرد، اما اون تو فقط یه کارت پستال بود که آقای همسری توش با دستخط خودش یه سری جملات عاشقانه نوشته بود.

ولی باز هم خانوم همسری نتنها از کوچک بودن و کم ارزش بودنش هدیه(از نظر قیمت) شکایت نکرد، بلکه با یه نگاه عاشقانه به آقای همسری و کادوش نگاه میکرد و باز هم با همون لحن معصومانه شروع کرد به تشکر...

اما این آقای همسری که واقعا دست شیطون رو از پشت بسته بود، با یه حرکت سریع قسمت جاسازی شده جعبه کادویی رو باز کرد و اینجا بود که خانوم همسری برای بار دوم غافلگیر شد، چون چشمش افتاد به یه ساعت النگویی زیبا که آقای همسری براش بعنوان هدیه روز تولد خریده بود.

بیچاره خانوم همسری که انتظار اینهمه غافلگیری رو نداشت زبونش از شدت ذوق بند اومده بود.  وقتی هم که شروع کرد به حرف زدن تنها چیزی که میگفت تشکر بود. ولی این کار اقای همسری که نیاز به تشکر نداشت، وظیفش بود.

در هر صورت امروز برای من و خانوم همسری روز خیلی قشنگ و به یاد موندنی بود.

البته از اینکه برای لحظاتی باعث ناراحتی خانوم همسری شده بودم خیلی ناراحتم، ولی باور کنید قصدم فقط غافلگیر کردن بود نه چیز دیگه.

امیدوارم زهرای عزیزم منو بخشیده باشه و بدونه که از ته قلبم دوسش دارم و عاشقشم.

نوشته شده توسط علی | موضوع: | لينک ثابت |
باهات قهرم...با من حرف نزن..حسود نیاسود...این چه کاری بود...نمیکنم آشتی...
تاريخ: جمعه دهم اسفند 1386 ساعت :23:58
من با آقای همسری قهرم.

اولا که الآن چند روزه گذاشته رفته سفر....فکر نمی کنه خانوم همسری تنهاس.

ثانیا...

۱ روزه سر کارم گذاشته می گه پسورد اینه...و نمی ره توش...حالا نگو عوضش کرده...حالا من از کجا فهمیدم؟خوب رفتم تو میل آقای همسری دیگه

تازشم...آقای همسری نام کاربری منو غیر فعال کرده .تا اینجا نیاد ناز نکشه...آشتی بی آشتی....جای آشتی نذاشتی..


چند روز پیش یعنی دقیقا ۳ شنبه...با آقای همسری رفتیم برا خونمون مبل راحتی خریدیم.خیلی قشنگ بود ...دست آقای همسری درد نکنه..(این قهرمو کم نمی کنه ها)

تازشم....

من کلی ویار داشتم....

آقای همسری هم با روی باز همشو انجام می داد...کلی شرمنده شدیم.

اول که هوس جیگر کردیم...

بعد هم هوس کافی شاپ....شیر نسکافه با کیک...

کلی خوش گذشت...آخرشم که بارون گرفت.یه عکس هم موقع غروب گرفتم.حالا بعد می ذارم.

(البته باز هم از قهرم کم نمی کنه ها...)

تازشم اومدیم خونه و با هم شام درست کردیم و خوردیم.کلی شوخی کردیم و خندیدیم.

زودی هم رفتیم خوابیدیم...این آقای همسری هم که تو بد ترین شرایط شیطونه..نمیذاره آدم آروم بخوابه...انقدر قلقکم داد که  از تخت افتادم اونم که می خواست نجاتم بده افتاد روم..خلاصه که آقای همسری مثل کارتون تام و جری خانوم همسریه پرس شده رو جمع کرد . با گذاشتن لباش رو لبای خانوم همسری بادش کرد.خلاصه که اون شب همون جا کنار تخت خوابیدیم(آقای همسری خیلی دوستت دارم ولی این از قهرم کم نمی کنه)

تازشم....۲۵ بهمن آقای همسری به دنیا اومد...کلی هم خوش گذشت(البته با یه کم اغراق..چون یه کم از هم دلخور بودیم ولی چیزی از شادیمون کم نکرد..)

این آقای همسری هم که نشونتون نداد چقدر زحمت کشیده بودم

خیلی دوست دارم آُقای همسری...

خوشحالم که سفرت تموم شده....الآن آقای همسری اومده و رفته حموم...به این می گن سو استفاده

نوشته شده توسط علی | موضوع: | لينک ثابت |
عبور از یه بحران...
تاريخ: یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت :1:23

سلام عزیزان

گاهی تو زندگی شرایطی پیش میاد که با وجود یه دنیا عشق و علاقه ممکنه برای بعضی ها گذشتن ازش سخت باشه، تو زندگی مشترک همیشه شادی نیست، گاهی سختی هست، تلخی هست... که این سختی ها شادی ها و شیرینی ها رو بیشتر نشون میده،

زندگی مشترک ساختنش آسونه اما نگه داشتن و عمیق کردنش سخته، اینکه پایه های زندگی رو چی ساخته شده باشه خیلی شرطه،

اینکه دو تا همسر بتونن تو زلزله های زندگی دست همو سفت بگیرن که هر کدوم به جایی پرت نشن خیلی سختی ها رو حتی شیرین میکنه.

گذشت، بزرگی روح آدما رو نشون میده... اینکه چقدر یه نفر میتونه بزرگ و عاشق باشه،
و زندگی مشترک براش مقدس باشه که زندگیشو با این بادها هر از گاه از هم نپاشه.

من و همسر مهربونم هم از یکی از این بادها البته از نوع توفانش گذشتیم، سخت بود،اما شدنی..

حالا زندگیمون نه تنها سردتر نشده، بلکه گرمتر و شیرینتر هم شده.
ما به هم نزدیکتر و محتاج تر شدیم، و اینو فهمیدیم که:

"ما به هم محتاجیم"

 

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
نینی بازی...!
تاريخ: جمعه ششم مهر 1386 ساعت :2:21

سلام عزیزان...
ایندفه نوبت منه که یه پست جدید بزارم
من کیم..؟ خب معلومه علیم دیگه..!! آقای همسری...!
این خاطره ای که میخوام امشب بنویسم مربوط میشه به اول هفته ای که گذشت، روز 31 شهریور 86...!

امروز صبح قرار گذاشته بودیم با خانووم همسری (زهرا جونم..) بریم کوه...! اما نمیدونم چرا همه چی یهویی به هم خورد و مجبور شدیم بمونیم تو خونه...!

البته اولش با هم رفتیم یه دور تو شهر زدیم و زودی برگشتیم خونه.

اما یه روز عشقولانه حتی اگه تو خونه هم باشه حتمآ خوش میگذره.

اولش یه کم سخت بود.  چون روزهای گذشته همش به کوه نوردی و موتورسواری فکر کرده بودیم، اما حالا می بایست بشینیم تو خونه...

ولی قدیمیا درست گفتن که هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه...

بنابراین اون روز رو تو خوونه موندیم، اما خیلی خوش گذشت چون بعد از مدت ها تونستیم یکم به خودمون برسیم...!

با نینی هامون بازی کردیم، میدونید من و زهرا خیلی دوست داریم با نینی هامون بازی کنیم، وقتی این کار رو میکنیم حس خیلی قشنگی بهمون میده،

بعدش به ترتیب رفتیم حمام و خودمون رو شستیم، خستگیه تموم هفته از بدنمون رفت بیرون...! بعد باز اومدیم و با نینی ها بازی کردیم ، من با تارا جونم بازی می کردم، زهرا هم با طاها جون بازی میکرد ...! بعدشم یکم استراحت کردیم.

و اینجوری بود که یه روز قشنگ دیگه هم در کنار هم سپری کردیم.

 

نوشته شده توسط علی | موضوع: | لينک ثابت |
شیطونی...!!!
تاريخ: پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت :2:37

سلام...

من زهرا هستم.. همسر علی مهربونم... می خوام برای اولین پستی که قراره بذارم یه خاطره قشنگ رو بنویسم.

یه روز صبح که از خواب بیدار شدم وقتی چشمام رو مالوندم و با کلی زحمت بازشون کردم ، یهو دیدم ای دل غافل... علی مهربونم...علی خودم کنارم نیست...!!!

نمی دونید کلی ترسیدم... گفتم نکنه کسی علی جونم رو ازم دزدیده باشه... قلبم ریخت...!!!(البته نه در این حد)

بعدش عین فنر از جام بلند شدم و رفتم تا دنبال گمشده م بگردم... همه اتاق ها رو گشتم اما انگار آب شده بود رفته بود تو زمین...!!!

خواستم برم زنگ بزنم به پلیس(بازم نه در این حد) که یهو چشمم افتاد به در ورودیه ساختمون... یادم اومد که همسر عزیزم می خواست یه کارایی بکنه... رفتم ببینم اونجاس یا نه، که تا در رو باز کردم دیدم علی جونم با لباس کار یه قلمو و یه سطل رنگ پشتش به منه و بدون اینکه متوجه من بشه داره در رو رنگ میزنه...

(توجه توجه:این دست علی جونی من نیست .

اصلا نمی دونم زنه یا مرد.فقط چون داره در رنگ می زنه گذاشتم)

ازاونجایی که خیلی دلم براش تنگ شده بود و خواستم یه کم سر به سرش هم بزارم... از پشتش یواش یواش رفتم و یهویی خودم رو پرت کردم تو بغلش و شروع کردم به بوسیدنش... انگار که خیلی وقته که ندیدمش...!!!

بعد از اینکه کلی بوسیدمش و خودمو خالی کردم... یهو وقتی چشمم به سطل رنگی که تو دستش بود افتاد، چشمام یه برقی زد و پیش خودم گفتم الان وقتشه که یه کم باهاش شوخی کنم...

بعد یواشکی.. یه جوری که نفهمه دستمو بردم طرف سطل رنگ و نوک انگشتام رو کردم تو رنگ و بازم یواش یواش آوردم بالا و یهویی کشیدم روو دماغش و لپ هاش.

نمي دونيد چه حالي داد...بنده خدا اصلآ انتظارش رو هم نداشت ...بعدش کلی بهش خندیدم...


اما نمي دونيد... خدا به سرتون نياره...همون جوري که داشتم از خنده ريسه ميرفتم..از قضا علي آقا به فکر جبران اين همه علاقه و احساسات بوده...نمي دونيد همون جوري که جلوي علي وايساده بودم و نيشم هم باز بود...يهو يه احساس سردي و خيس شدن روي تموم بدنم حس کردم...يه لحظه چشمام رو بستم...وقتي باز کردم (خدا به روزتون نياره)ديدم علي جون لطف کردن و تموم سطل رنگشون رو خالي کردن روي من...

نمي دونيد چه حسي داشتم...داشتم مي ترکيدم...زبونم بند اومده بود...نمی دونم مي تونيد تصورش رو بکنيد يا نه ...تموم بدنم از بالا تا پايين رنگي شده بود...

دوست داشتم اين کارشو يه جوري تلافي کنم...اولش مي خواستم يه چيزي بردارم و محکم بکوبم تو سرش اما خوشبختانه چيزي دم دستم نبود(هر چند من عمرا این کارو با عزیز ترینم بکنم) بعدش يه فکر تلافي جويانه اومد تو سرم. گفتم حالا که اين جوره منم تورو رنگي ميکنم .اما هرچي دورو برم رو گشتم هيچ رنگي نمونده بود.علي آقا زحمت کشيده بود و همه رنگ ها رو ريخته بود روي من .الانم وايساده بود جلوم و داشت هر هر مي خنديد...!!

همين جوري که داشتم نگاش ميکردم، يهو خودم رو انداختم تو بغلش و شروع کردم به مالوندن خودم بهش.اولش متوجه نيت شومم نشد.ولي وقتي به خودش اومد...ديد اي دل غافل... رو دست خورد.آخه مي دونيد حالا اون هم تموم هيکلش رنگي شده بود.

بعدش يه کم به همديگه نگاه کرديم و به کاري که کرده بوديم...و يهو هردومون زديم زير خنده.

بعد علي دستاش رو زد به کمرش و با يه قيافه وهم برانگيز اومد طرفم.من که دستپاچه شده بودم تا اومدم تکون بخورم يه دفعه محکم گرفتم و چسبوندم به ديوار.خودشم محکم چسبوند بهم.و شروع کرد به بوسيدنم.مثل گرسنه ها مي بوسيدم.(کلي دلم براش سوخت، چون بنده خدا براي اينکه مي خواست با من صبحانه بخوره هنوز هيچي نخورده بود و شيکمش هم غار و غور ميکرد)گفتم الانه که از گشنگي منو بخوره...!!!اما خدا بهم رحم کرد، چون وقتي بوسيدنش تموم شد چشمام رو که باز کردم با تعجب ديدم که صحيح و سالمم و خورده هم نشدم ولي يه عکس کامل از سر تا پاهام افتاده بود رو ديوار.آخرشم مجبور شديم نه تنها در ...بلکه کل ديوار رو هم رنگ کنيم.(آخه نمي شد که عکس من همون جور روي ديوار بمونه...!!!) البته این بار با هم . و مثل دو تا آدم متشخص و نقاش حرفه ای...

بعد از بوسه ی صبحگاهی با هم رفتیم صبحانه بخوریم. ولی چون هر دو کثیف بودیم. وسایلو آوردیم همونجا که رنگی بود نشستیم که جاهای دیگه رنگی نشه.(جاتون خالی...نمی دونید چه کیفی میده تو بغل علی خودم صبحونه خوردن. اینکه تو بغلش باشی..اون لقمه بگیره و تو دهنت بذاره و تو انگشتشو گاز بگیری...)فعلا برا اینجا بسه..آدم هر کاری که کرده نمی گه دخترم

آره اين جوري بود که اون روز به جاي اينکه در رو رنگ کنيم خودمون رو رنگ کرده بوديم.و اين اتفاق خاطره اي شد که براي هميشه تو خاطراتمون ثبت شد.
 

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
عطر خوشبختی...
تاريخ: جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت :2:23

 سلام

به وبلاگ نسیم بهشت خوش آمدید

اینجا وبلاگ خانوادگی ماست...!!! ما یعنی مامان و بابا و نی نی ها...!!!

حالا حتمآ می خواهید بدونید اسم ما چیه..؟ خب بهتون میگیم...

من یعنی بابای نی نی ها اسمم "علی" و مامان نی نی ها هم اسمش "زهرا" ست.

نی نی ها مون هم اسمشون "طه" و "تارا" ست.

من و زهرا ۲ ماهه که با هم ازدواج کردیم و از اونجایی که خیلی دلمون بچه می خواد از همین الان اسم بچه هارو انتخاب کردیم، البته با کلی مشقت...!!!

بعد از کلی مشورت و بگیر و ببند، آخرش اسم پسرمون رو مامانشون انتخاب کرد، (چه کنیم دیگه خب مامانه ...نمیشه دلشو شکست...!!!) و گذاشت "طه"، که البته منم خیلی این اسم رو دوست دارم.

بعدشم اسم "تارا" رو برای دخترمون با همدیگه انتخاب کردیم.

حالا ما یه خانواده ایم با ۲ تا نی نی که هر دومون از ته قلب دوسشون داریم

تازشم عکسشون رو هم انتخاب کردیم...

ایناهاشن .... خیلی نانازن، نه...؟!!!

الان هم ما یعنی من و زهرا خانوم (که الان کنار من نشسته...!!!) تصمیم گرفتیم این وبلاگ رو بسازیم تا تمامی خاطرات و لحظه های شاد و قشنگمون که با نی نی هامون داریم رو توش ثبت کنیم .

امیدواریم شما عزیزان هم با نظرات قشنگتون مارو تو این راه یاری کنید.

نوشته شده توسط علی | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo